Friday، November 13، 2009
اطلاعیه
Thursday، November 12، 2009
خبر:سربازاني كه هرگز به خانه بازنگشتند.
تابناك : در حالي كه شاهد پيشنهادهاي تأسف باري مبني بر حذف تاريخ نياكانمان و سلسلههاي پادشاهي ايران زمين از كتابهاي تاريخي هستيم، گروهي از پژوهشگران بينالمللي، با يكي از بزرگترين كشفيات تاريخي خود، سند ديگري بر حقانيت تاريخي و واقعيت هژموني قدرت تمدن باستاني ايران بزرگ بر سرزمينهاي وسيعي از جهان قديم صحه گذاردند.
به گزارش خبرنگار «تابناك» و به نقل از سايت «ام.اس.ان.بي.سي»، در اين اكتشاف، در كنار بقاياي اجساد سربازان تنومند، حجم بزرگي از تجهيزات نظامي از جمله سلاحهاي برنزي، دستبندهاي نقرهاي، گوشوارهها به همراه صدها استخوان در يك منطقه عظيم بياباني در منطقه صحرايي دور افتاده غرب مصر كشف شده كه بر پايه استنادات تاريخي، بقاياي سربازان ايراني كامبيز دوم، پادشاه هخامنشي ايران باستان ـ كه اعراب نام او را به كمبوجيه تغيير دادهاند ـ است. اين سربازان در 525 سال پيش از ميلاد مسيح بر اثر گرفتار شدن در يك توفان شن، زنده در زير لايههاي شن صحرا مدفون شده بودند.
در اين باره، «داريو دل بوفالو»، عضو تحقيقات دانشگاه «لچه» ايتاليا به كانل ديسكاوري آمريكا گفته است: نخستين نشانه براي اين موضوع را ميتوان در يادداشتهاي تاريخدان يوناني آقاي هرودت ديد.
اين كشف، يكي از معماهاي تاريخي را كه توسط هرودوت مورخ يوناني گزارش شده حل كرده است. هرودوت ـ 484-425 پيش از ميلاد ـ در كتاب تاريخ خود آورده است، كامبيز، فرزند كوروش، پنجاه هزار سرباز را از منطقه «تبس» به «سيوا» فرستاد تا با طرفداران ـ بتپرست ـ معبد آمون در مصر كه يكي از ساتراپها يا استانهاي ايران به شمار ميرفت ـ كه سر به شورش برداشته بودند ـ مقابله كند.
اين سربازان پس از هفت روز راهپيمايي در بيابان به منطقهاي ميرسند كه هماكنون با نام «الخرقه» شناخته ميشود و پس از آن بود كه سربازان ايراني ناپديد شدند و هيچ كس اثري از آنها نيافت.
هرودوت در تاريخ خود به بادهاي شديدي اشاره ميكند كه همزمان با حضور ايرانيان از سمت جنوب وزيدن گرفت و گردبادها و توفانهاي شن عظيم حاصل از آن سربازان ايراني را در بر گرفت.
اين گزارش ميافزايد: داستان گم شدن ارتش كامبيز ـ كمبوجيه ـ در يادها ناپديد شد و هيچ ردپايي از سربازن ايراني به دست نيامد تا اغلب دانشگاهيان آن را داستاني خيالي بپندارند.
اما اكنون دو دانشمند باستانشناس ايتاليايي ادعا ميكنند كه شواهد برجستهاي يافتهاند كه ارتش ايران در توفان شنها دفن شده است. دو برادر ايتاليايي به نامها «آنجلو» و «الفردو» كستيگليوني كه به خاطر كشف مشهور خود در بيست سال پيش در شهر تاريخي مصر، «شهر طلا»، معروفيت جهاني پيدا كرده بودند، ادعاي جديدي را مطرح كردهاند.
فيلم باستانشناسي كه در فستيوال «روورتو» نشان داده شده، بيانگر تحقيق سه ساله و همچنين پنج سال اعزام هيأت باستانشناسي به اين منطقه است. آنها در سال 1996 شروع به اين فعاليت كردند كه البته آنها آهنآلاتي را در نزديكي «سيوا» پيدا كردند و در حالي كه آنها روي منطقه كار ميكردند، اجساد و استخوانهاي انسانهاي را در يك گودال يافتند كه آنها اين گودال را يك پناهگاه طبيعي در نظر گرفتند؛ آن يك صخره به طول 114.8 فوت و 5.9 فوت عرض و 9.8 فوت عمق يافتند. از اين پناهگاههاي طبيعي زياد در صحرا يافت ميشود، اما اين يكي در آن منطقه تنها پناهگاه بوده است و اندازه آن براي پناه بردن و در امان ماندن از توفان شن مناسب است؛ اما فلزيابهاي يك باستان شناس مصري، تعدادي خنجر برنزي و چندين كمان پيدا كرد.
هرچند آنها ابزارآلات كمي پيدا كردند، اين ابزارآلات بسيار مهم بودند، چراكه آنها ابزار آلات ابتداي هخامنشيان بوده و عصر آنها به زمان كامبيز ـ كمبوجيه ـ برميگردد كه در يك منطقه نزديك سيوا در زير ماسهها به دست آمدهاند.
همچنين حدود يكچهارم مايل دورتر از پناهگاه تيم باستانشناسي نيز يك بازوبند نقرهاي پيدا شده و همچنين گوشآويز و چندين حلقه كه شبيه تكههاي گردنبند بودند. تجزيه و تحليل گوشوارها ـ البته بنا بر عكسهاي به دست آمده ـ نشان ميدهد كه آنها مطمئنا به دوران هخامنشيان تعلق داشتهاند. حلقههاي كروي كه از نقره ساخته شدهاند و يك آويز كوچك از نقره كه در پنج قرن پيش از ميلاد مسيح در تركيه به دست آمده است، مشابه همين آويز است. آنها همچنين گورهاي دست جمعي با هزاران استخوان سفيد پيدا كردهاند و ميگويند كه بقاياي لشكر كامبيز ـ كمبوجيه ـ نيز بايد در اين منطقه باشد.
با اين اوصاف جا دارد كه سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري به همراه باستان شناسان ايراني با تحقيقات و همكاري تنگاتنگ با دانشگاه «لچه» بتوانند به نحو احسن از اين كشفيات جديد براي بها گذاشتن به فرهنگ و تاريخ كشور، كارهاي لازم را براي همكاري دانشگاهي و فرستادن باستان شناسان ايراني به كشور مصر انجام دهند.
نقشه قلمرو ايران در دوره هخامنشيان ـ 500 سال پيش از ميلاد
اما در پايان، لازم به يادآوري است كه چند پيامد بياطلاعي عمدي و سهوي عامه مردم ايران و بسياري از دستاندر كاران فرهنگي كشور نسبت به فرهنگ، تاريخ و تمدن كهن ايران زمين را كه سبب شده حتي مسئولان متولي حفظ ميراث فرهنگي از پاسداشت ميراث گرانبار نياكانمان غافل بمانند، برشماريم:
1- از وجود خانه و زادگاه نظامي گنجوي در روستاي «تا» در تفرش، حتي بسياري از مسئولان ميراث فرهنگي و مردم منطقه آگاهي ندارند. اين گونه است كه مسئولاني كه در هفته گذشته، قول بازسازي آثار تاريخي دولت باكو در گنجه و ديگر نقاط آن سامان را (كه مدعي هستند نظامي گنجوي شاعر ملي آنها و نه ايرانيان است!) به آنان دادهاند، خانه نظامي در ايران را به عنوان يك اثر ارزشمند تاريخي كه به ويرانهاي تبديل شده، به حال خود رها كردهاند...
2- فراموش نكردهايم كه كوتاه زماني پس از كشف لوح سنگي حكاكي شده در جزيره خارك كه به عنوان سندي تاريخي از نام خليج فارس و حاكميت تاريخي ايرانيان بر اين منطقه به شمار ميرفت، دستهاي ناپاك ضد ايراني شبانه با پتك و تيشه به جان اين ميراث ارزشمند و سند تاريخي افتادند و آن را نابود كردند...
3- ايرانيان ميهن دوست فراموش نكردهاند كه مسئولان ميراث فرهنگي با تأكيد بر اين كه چون اشياي تاريخي ارزشمندي در غارهاي تاريخي تنگه بلاغي نزديك پاسارگاد پيدا نكردهاند(!) پس اين غارهاي هخامنشي (به زعم آنان) ارزشي نداشته و اين گونه بود كه مجوز ايجاد سد سيوند صادر شد كه علاوه بر زير آب بردن و نابود كردن غارهاي تاريخي تنگه بلاغي با آبگيري كامل سد ، در دراز مدت سبب آسيب تدريجي به پاسارگاد، مقبره كوروش، هم خواهد شد.
4- بنا بر گزارشها و عكسهاي ارسالي در هنگام بازسازي (!) مقبره كوروش در سال گذشته كه با صدمه به اين بناي ارزشمند همراه بود، استخوانهاي كشف شده در سقف بنا ـ كه به احتمال قوي بخشهايي از جسد كوروش بوده است ـ گفته ميشود به وسيله مسئولان و كارگران مرمت كار در سطل زباله دور ريخته
Wednesday، September 09، 2009
2 - دست راست نگاره به سوی آسمان دراز شده است که این اشاره به ستایش "دادار هستی اهورامزدا " خدای ایرانیان باستان دارد که زرتشت در 4000 سال پیش آنرا به جهان هدیه نمود .
3 - چنبره ای ( حلقه ای ) دردست چپ نگاره وجود دارد که نشان از عهد و پیمانی است که بین انسان و اهورامزدا بسته میشود و انسان باید خدای واحد را ستایش کند و همیشه در همه امور وی را ناظر بر کارهای خود بداند . مورخین حلقه های ازدواجی که بین جوانان رد و بدل می شود را برگرفته شده از همین چنبره میدانند و آنرا یک سنت ایرانی میدانند که به جهان صادر شده است . زیرا زن و شوهر نیز با دادن چنبره ( حلقه ) به یکدیگر پیمانی را با هم امضا نموده اند که همیشه به یکدیگر وفادار بمانند.
4 - بالهای کشیده شده در دو طرف نگاره اشاره به تندیس پرواز به سوی پیشرفت و ترقی در میان انسانهاست و در نهایت امر رسیدن به اهورامزدا دادار هستی خدای واحد ایرانیان است.
5 - سه قسمتی که روی بالها به صورت طبقه بندی شده قرار گرفته است اشاره به سه دستور جاودانه پیر خرد و دانش جهان "اشو زرتشت" دارد . که بی شک میتوان گفت تا میلیون سال دیگر تا جهان در جهان باقی باشد این سه فرمان پابرجاست و همیشه الگو و راهنمای مردمان جهان است. این سه فرمان که روی بالهای فروهر نقش بسته شده همان کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک ایرانیان است .
6 - در میان کمر پیرمرد ایرانی یک چنبره ( حلقه ) بزرگ قرار گرفته شده است که اشاره به " دایره روزگار" و جهان هستی دارد که انسان در این میان قرار گرفته است و مردمان موظف شده اند در میان این چنبره روزگار روشی را برای زندگی برگزینند که پس از مرگ روحشان شاد و قرین رحمت و آمرزش الهی قرار بگیرد .
7 - دو رشته از چنبره ( حلقه ) به پایین آویزان شده است که نشان از دو عنصر باستانی ایران دارد. یکی سوی راست و دیگری سوی چپ . نخست " سپنته مینو" که همان نیروی الهی اهورامزدا است و دیگری "انگره مینو" که نشان از نیروی شر و اهریمنی است . انسان در میان دو نیروی خیر و شر قرار گرفته است که با کوچکترین لرزشی به تباهی کشیده می شود و نابود خواهد شد . پس اگر از کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک پیروی کند همیشه نیروی سپنته مینو در کنار وی خواهد بود و او به کمال خواهد رسید و هم در این دنیا نیک زندگی خواهد کرد و هم در دنیای پسین روحش شاد و آمرزیده خواهد بود.
8 - انتهای لباس پیرمرد سالخورده باستانی ایران که قدمتی بیش از 4000 سال دارد به صورت سه طبقه بنا گذاشته شده است که اشاره به کردار نیک - گفتار نیک - پندار نیک دارد . پس تنها و زیباترین راه و روش نیک زندگی کردن و به کمال رسیدن از دید اشو زرتشت همین سه فرمان است. که دیده می شود امروز جهان تنها راه و روش انسان بودن را که همان پندارهای زرتشت بوده است را برای خود برگزیده است و خرافات و عقاید پوچ را به دور ریخته است .
این تنها گوشه ای از آثار نیاکان گرامی ماست که امروز وظیفه ماست از آن پاسداری کنیم.
Wednesday، August 19، 2009
پنجاه و دو جنگ مهم ایران قسمت بیست و نهم
جنگ قسطنطنيه نبرد خسرو پرويز با روميان
از قرن ها قبل به اين سو، شمال ميان رودان ( بين النهرين)، شامات (سوريه كنونى) و فلسطين در اختيار ارتش روم بود و در حقيقت در كشمكش دايم بين ارتش هاى ايرانى و رومى ايرانيان تدريجاً اين بخش ها را جزو امپراتورى روم (و بعدها روم شرقى) پذيرفته بودند. اما در ۶۰۳ ميلادى اوضاع متفاوت بود. روم شرقى از طرفى تحت فشار فزاينده آوارها، گتها، فرانك ها و لمباردها (اقوام به اصطلاح بربر) قرار داشت و از طرف ديگر در ايران پادشاه پرقدرتى به نام خسرو پرويز بر سر كار بود. خسرو پرويز در ۵۹۱ ميلادى با كمك سپاه روم توانسته بود تاج خود را از سردارى ياغى پس بگيرد و اكنون پس از ۱۲ سال به خونخواهى قتل موريس امپراتور مقتول روم، آماده نبرد با فاكس امپراتور جديد روم شد. در ۶۰۵ ميلادى سپاه هاى ايرانى كليه استحكامات رومى در شمال ميان رودان و سپس غرب ميان رودان را فتح كرده و شهرهاى مهم حران و ادسا را تسخير نمود و سپس هيراپوليس و حلب امروزى را فتح كرد. از آن طرف نيروهاى ايرانى در ارمنستان شروع به پيشروى كرده و كاپادوكيه و فريزى را گرفتند. در ۶۱۱ ايران فتوحات غربى خود را تكميل كرده و به دروازه هاى قسطنطنيه پايتخت روم شرقى رسيد و در ۶۱۴ بيت المقدس (يا اورشليم) را فتح كرد. ارتش هاى ايران ظرف ۹ سال كليه نيروهاى رومى را جارو كرده و به مديترانه ريختند و در ۶۱۶ براى اولين بار پس از ۹۰۰ سال با عبور از صحراى سينا اسكندريه را در مصر تصرف كردند. شاهين براز سردار ايرانى نيز در سال بعد «كالسدون» را در مقابل قسطنطنيه (كنستانتين) را فتح كرده و ايران را به اوج قدرت خود پس از دوران هخامنشيان رساندند. نتايج اين جنگ ها : نتيجه نبردهاى ۱۵ ساله سبب شد كه طى سال هاى ۶۰۲ تا ۶۱۷ ناگهان امپراتورى ايران به قدرت اول جهان تبديل شود اين در حالى بود كه از ۸۰۰ سال قبل به اين سو قدرت غالب جهان روم بود و اكنون براى اولين بار رومى ها از نظر وسعت و جمعيت از ايران عقب افتاده و كاملاً منفعل شدند. نبردهاى خسرو پرويز كه توسط دو سردار بزرگش شهر براز و شاهين براز رهبرى مى شد سبب منگنه شدن رومى ها شد چرا كه رسماً در همان زمان توسط آوارها تحت فشار بودند و وندال ها نيز شمال آفريقا را از چنگ روم در آورده بودند. اگر هرقل امپراتور لايق روم ظهور نيافته بود در ۶۲۰ ميلادى كار امپراتورى روم تمام بود.
Thursday، July 30، 2009
پنجاه و دو جنگ مهم ایران قسمت بیست وهشتم
جنگ هراكليوس نبرد خسرو پرويز با روميان
تاريخ فرمانروايى مطلق دو قدرت ايران و روم بر جهان متمدن در قرون متوالى (پنجم قبل از ميلاد تا هفتم بعد از ميلاد) اكنون وارد آخرين صفحه خود شده بود. كسى گمان نمى كرد در زمانى كه شاهنشاهى ايران در اوج قدرت بود ناگهان توسط نيروهاى ناشناخته اى از مرزهاى جنوب غربى (اعراب) در هم كوبيده شود. اما قبل از فروپاشى امپراتورى بزرگ ايران توسط اعراب اتفاقى مهم براى اين كشور رخ داد كه در قدرت يافتن اعراب نيز بى تأثير نبود. ضعف فرماندهى فكاس سبب شد كه در ۶۱۰ ميلادى هراكليوس يا هرقل امپراتور روم شرقى شود وى بلافاصله با تهييج افكار عمومى و شارژ روحيه وطن پرستى رومى ها در كنار فراخوانى مسيحيت عليه ايرانيان قدرتى عظيم براى خود تدارك ديد و در ۶۲۲ از داردانل (هلسپونت آن زمان) گذشت و به خليج ايسوس رسيد و آماده درگيرى با شهر براز سردار ايرانى شد. نبردى سخت در گرفت و در انتها پس از ۲۰ سال اولين پيروزى نصيب روم شد. خسرو در سال بعد سپاه عظيمى متشكل از ۴۰ هزار سرباز را در كانزاكا (ارمنستان) جمع كرد و به ساير سپاه هاى خود نيز دستور داد كه در اين منطقه به او بپيوندند اما هرقل در اينجا دست به بهترين حركت نظامى خود زد. وى به سرعت خود را به سپاه خسرو رسانده و نگذاشت وى از سپاه هاى كمكى خود بهره ببرد. ناگهان ورق برگشت. خسرو پرويز كه تاكنون در هيچ جبهه اى شكست نخورده بود سپاه خود را ترك كرد و به كوه هاى اطراف فرار كرد. اين عقب نشينى سبب رسيدن هرقل مسيحى به شهر مذهبى و با اهميت اروميه (محل تولد زرتشت) شد و هرقل به تلافى انتقال صليب مقدس توسط خسرو پرويز از اورشليم به تيسفون آتش مقدس اروميه را (كه همواره بايد روشن مى بود) خاموش كرد. اين عقب نشينى و شكست خسرو را به شدت عصبانى كرد چرا كه وى اعتبار خود را از دست داده بود اما او هنوز حداقل سه سپاه بزرگ ديگر در اختيار داشت در ۶۲۴ نيروهاى او از جنوب وارد ارمنستان شده و هرقل يا هراكليوس را تعقيب كردند اما از بد حادثه دوباره سردار رومى بلايى را سر سپاه هاى ايرانى آورد كه آنها انتظار نداشتند. برترى نيروهاى ايرانى اين انتظار را در خسرو ايجاد كرده بود كه امپراتور رومى از خاك ايران خارج مى شود اما هرقل بدون از دست دادن فرصت هر سه سپاه ايرانى را كه هر كدام جدا از يكديگر بودند در هم مى شكند. زنجيره شكست هاى ايران در اين مجموعه نبردها گويى پايانى ندارد. در ۶۲۵ شهربراز سردار ايرانى شكستى ديگر از رومى ها در بين النهرين مى خورد. محاصره قسطنطنيه خسرو پرويز در اين زمان چاره را در تسخير پايتخت روم و كوبيدن سرمار به جاى ضربه زدن به تنه او ديد وى در ۶۲۶ اتحادى را با خانات آوار كه در شمال امپراتورى روم مستقر بودند بست و قرار گذاشت كه با آنها از شمال و جنوب قسطنطنيه را در هم بكوبند. اما نيروى درياى رومى مانع عبور نيروهاى ايرانى از تنگه داردانل شد و در نتيجه آوارها نيز از حمله خود فايده اى نبردند. اين در حالى بود كه تئودور برادر هرقل در نبردى در زمين شاهين براز فرمانده ايرانى را شكست داد. در ۶۲۷ ميلادى پس از آن كه هرقل مطمئن شد توان خسرو كاملاً تحليل رفته پايتخت ساسانى را هدف گرفت وى در پاييز همان سال به ۱۱۰ كيلومترى تيسفون (دستگرد) رسيد و درگير نبردى بزرگ در نينوا با سپاه هاى ايرانى شد اما شكست نخورده عقب نشست ظاهراً فشار نيروهاى پياده نظام رومى او را وادار به عقب نشينى مى كند و او سپاه را ترك مى كند. اما نيروهاى ايرانى بدون سردار به خوبى مقاومت مى كنند و در نتيجه هراكليوس از فتح تيسفون منصرف مى شود. اما بد نامى فرار (آن هم دوباره) سبب تنفر سرداران، اشراف و مردم ايران از خسرو پرويز مى شود. نتيجه نبردهاى پنج ساله ايران و روم شكست هاى خسرو پرويز تقريباً بلافاصله پس از پيروزى هاى بزرگ او روى داد و سبب شد تا علاوه بر كشته شدن وى ارتش ايران به شدت ضعيف شود. پس از خسرو پرويز نيز چند نفر يكى پس از ديگرى به سلطنت رسيدند اما هيچ كدام نتوانستند مانع انحطاط شاهنشاهى ايران شوند تا آن كه در ۶۳۵ ميلادى ضربات خردكننده اعراب ايران را براى صدها سال از قدرت متمركز ملى محروم كرد. شايد اگر خسرو پرويز با درايت بيشترى از پيروزى هاى خود بهره مى گرفت مى توانست از انحطاط ايران جلوگيرى كند اما حماقت ها و ستم او زمينه را براى سقوط ايران تسريع كرد.
برنامه سازمان جاسوسی ایالات متحده آمریکا
تنها چند هفته پس از حملات يازده سپتامبر 2001، «چارلز كروتهامر» تحليلگر واشنگتن پست كه تريبون تبليغاتي نومحافظهكاران به شمار ميرود اهداف دولت بوش پس از اين حملات را شامل كشورهاي افغانستان، عراق، ايران، سوريه، ليبي و تشكيلات خودگردان فلسطين معرفي كرد. در حالي كه اولويت اصلي افغانستان بود و عراق هنوز سرنوشت نامعلومي داشت به اسرائيل چراغ سبز و اختيار تام داده شد كه با تشكيلات خودگردان مقابله كند. جورج بوش كاملاً خودنمايي ميكرد و به انزواي ياسرعرفات اهميت زيادي ميداد تا او در نوامبر 2004 در محاصره، جان خود را در رامالله از دست داد. به آريل شارون نخستوزير پيشين اسرائيل اجازه داده شد تا انتفاضه مسجدالاقصي را سركوب كند و بخش قابل توجهي از ساحل غربي را دوباره اشغال كند. در ژانويه 2002، مبارزه عليه افغانستان به زعم بوش پايان يافته بود و آمادگي براي اشغال عراق به حداكثر خود رسيده بود. تاكنون دهها كتاب درباره طراحي برنامههاي مختلف و فريبكاري نومحافظهكاران جهت توجيه تغيير رژيم در عراق منتشر شده است. «باب وودوارد» معاون سردبير واشنگتنپست وقايع رخ داده و نقش مقامات ارشد امريكايي را در برنامه اشغال عراق در چند كتاب شرح داده است.
رهبر ليبي، معمر قذافي هنگامي كه سرنوشت صدام را در عراق در بهار 2003 مشاهده كرد با لندن و سپس واشنگتن تماس گرفت و سعي كرد تا از سرنوشت مشابه صدام دوري گزيند. در ژانويه 2004، ليبي تمام شرايط غرب را پذيرفت و با پذيرش مسئوليت بمبگذاري در هواپيماي بوئينگ بر فراز «لاكربي» اسكاتلند، بيش از 3ميليارد دلار غرامت پرداخت و معاهده منع پيگيري توليد سلاحهاي شيميايي را امضا كرد و از همه مهمتر برنامه هستهاي خود را تمام و كمال تعطيل و تجهيزات خريداري شده در طول 2 دهه را راهي امريكا كرد.
از سوي ديگر سوريه با فشارهاي شديد ديپلماتيك و انزواي سياسي – اقتصادي مواجه شد و با تهديدات پيدا و پنهان دست و پنجه نرم كرد. در آوريل 2005، سوريه نيروهاي خود را پس از 29 سال حضور نظامي از لبنان خارج كرد. اگرچه فشارهاي امريكا در اجبار دمشق براي عقبنشيني از لبنان بسيار مؤثر واقع شد اما سوريه همچنان به عنوان هدفي براي تغيير رژيم در دستگاههاي اطلاعاتي و نظامي ايالات متحده باقي ماند. آنچه كه نقش سوريه در حمايت از مقاومت عراقيها در برابر امريكا و پذيرايي از نيروهاي مقاومت فلسطيني ناميده ميشد به عنوان گناه نابخشودني دمشق معرفي شد.
اما سختترين پوسته براي شكافتن وشكستن، همواره ايران بوده است. موقعيت استراتژيك ايران برخلاف ميل واشنگتن پس از سقوط رژيمهاي طالبان و صدام ارتقاي قابل ملاحظهاي يافت و در سال 2004 شيعيان همپيمان با ايران در عراق كنترل دولت را در دست گرفتند اگرچه عراق هنوز تحت اشغال ايالات متحده بود. همچنين ايران نفوذ بسياري بر گروه مقتدا صدر يعني اصليترين سازمان شيعي مخالف حضور امريكا در عراق كسب كرد.
پس از آغاز دور دوم رياست جمهوري بوش در ژانويه 2005، بحث جدي در باب ايران در شوراي امنيت ملي امريكا درگرفت. بحث اصلي آن نبود كه در ايران تغيير رژيم رخ دهد يا نه بلكه آن بود كه براي چنين تغييري بايد از قدرت نرم بهره گرفت يا سخت؟ «ديك چني» معاون پيشين رئيس جمهوري امريكا و «دونالد رامسفلد» وزير دفاع پيشين انجام سلسله حملات نظامي را پيشنهاد كردند در حالي كه «كاندوليزا رايس» وزير خارجه پيشين امريكا و «توني بلر» نخست وزير پيشين انگليس خواهان بهرهگيري از قدرت نرم بودند. سرانجام مشاوران نظامي رئيس جمهوري امريكا به وي گوشزد كردند كه با تشديد شرايط ضدامنيتي در عراق، درگيري نظامي با ايران براي امريكا بسيار خطرناك و موجب تخليه قواي نظامي ايالات متحده خواهد شد.
در بين سالهاي 2005 الي 2009 كنگره امريكا بيش از 400 ميليون دلار جهت اجراي برنامههاي وزارت خارجه با عنوان «پيشبرد دموكراسي» تصويب كرد اعلاوه بر اين تصميم ساير ابزارها براي اعمال قدرت نرم در ايران بود. اين برنامهها شامل تزريق پول به گروههاي ناراضي ايراني نيز ميشد. در سال2008 كنگره به طور مشخص مبلغي را براي مقابله با برنامههاي فيلتر اينترنتي در ايران اختصاص داد كه عنوان پيشبرد ابزارهاي ضدسانسور و خدمات گسترش آزادي در جوامع بسته را به آن داد.
در سال 2007، «برايان راس» خبرنگار ارشد اي.بي.سي نيوز پرده از عناصر قدرت نرم كه از سوي «سيا» به كارگيري و از سوي دولت بوش تأييد ميشود برداشت. در اين گزارش آمده بود كه مقامات فعلي و پيشين اطلاعاتي به ABC گفتهاند كه CIA تأييد محرمانه كاخ سفيد را براي عمليات تاريك يا پنهان جهت بيثبات كردن دولت ايران دريافت كرده و اين عمليات در حال پيگيري است. اين مقامات تأكيد كردند كه عمليات «سيا» در ايران مرگبار نخواهد بود و شامل تبليغات رسانهاي پرحجم و همراستا، انتشار مقالات منفي مطبوعاتي، كاستن از ارزش ريال ايران و محدود كردن مبادلات بانكي اين كشور خواهد شد. در اين گزارش آمده است كه تبليغات منفي يكي از مهم ترين ابزارهاي مورد استفاده «سيا» براي پيشبرد اين هدف است.
سه روز بعد از انتشار اين گزارش روزنامه انگليسي ديلي تلگراف از طرحهاي «سيا» براي تبليغات منفي و اطلاعرساني انحرافي با هدف بيثبات كردن و فروپاشي رژيم در ايران پرده برداشت. اين گزارش حاكي از آن بود كاخ سفيد براي نخستين بار به «سيا» حق جمعآوري اطلاعات از داخل ايالات متحده كه حوزه اختصاصي اف.بي.آي محسوب ميشود را داده است تا اين سازمان از مهاجران ايراني كه در امريكا زندگي ميكنند اطلاعات كسب كند. در ادامه اين گزارش آمده است كه ايرانيان حاضر در امريكا با خانوادههاي خود در ايران پيوندهايي دارند و منابع مناسبي براي كسب اطلاعات به شمار ميروند.
اخبار «ABC» حاكي است كه بخشي از برنامه «سيا» تأمين پول و سلاح براي گروه مسلح «(تروريستي) موسوم به «جندالله» است كه از خاك پاكستان عليه مواضعي در ايران به عمليات نظامي دست زده است. از سال2007 به اين سو مقامات امنيتي در ايران دهها تن از اعضاي گروههاي شورشي را كه با «سيا» پيوندهايي داشتهاند بازداشت كردهاند كه اين گروهها دست به كار بمبگذاري و عمليات خشونتبار بودهاند كه آخرين آنها مربوط به 2هفته قبل از انتخابات بوده است كه يك مورد بمبگذاري منجر به مرگ 20 نفر شد. يك روز بعد از اين تاريخ يعني 31مه 2009 يك مورد بمبگذاري در برنامه مبارزات انتخاباتي محمود احمدينژاد انجام شد.
علاوه بر اين فعاليتها حدود 2هزار عضو گروه مسلح شورشي مجاهدين خلق (منافقين) كه به دنبال براندازي مسلحانه رژيم در ايران است از سوي نيروهاي امريكايي در عراق پناه داده شدهاند اگرچه اين گروه از سال1997 در ليست گروههاي تروريست وزارت خارجه امريكا جاي گرفته است. گزارش ديلي تلگراف همچنين حاكي است كه «مارك فيتز پاتريك» مقام ارشد سابق وزارت خارجه امريكا كه اكنون با مؤسسه مطالعات استراتژيك لندن همكاري ميكند گفته است كه خرابكاري صنعتي، استراتژي امريكا براي مانعتراشي در برابر برنامههاي هستهاي ايران بوده است كه بدون عمليات نظامي يا به جاي گذاشتن رد پا بايد انجام شود.
ديلي تلگراف مينويسد: «سيا» اجازه يافته است تا ابزارهاي ارتباطي لازم را براي گروههاي اپوزيسيون در ايران جهت همكاري با يكديگر و عبور از سانسورهاي اينترنتي در ايران فراهم كند. استفاده از اين ابزارها و تجهيزات كمك فراواني به تشديد روياروييهاي اخير در ايران كرد. لازم به ذكر است كه فعاليتهاي سيا در ايران با بودجه اين سازمان پشتيباني ميشود و ربطي به 400ميليون دلار تصويبي در كنگره براي فعاليت هاي آشكار وزارت خارجه ندارد. بنابراين به راحتي ميتوان به اين نتيجه رسيد كه كل بودجه بيثباتسازي ايران از سال 2006 به اين سو بالغ بر 1 ميليارد دلار شده است.
در طول دهه 80 دولت امريكا و خصوصاً «سيا» در ايجاد درگيري و شورش و ناآراميهاي گسترده و حركات اعتراضي در اروپاي شرقي بسيار فعال بود. اين برنامهها در چندين كتاب و مقاله آشكار شده است. دكتر «زبيگينو برژينسكي» مشاور پيشين امنيت ملي امريكا در دوره كارتر در مصاحبه با سيانان در 21 ژوئن 2009 اين برنامهها را تأييد كرد.وي در اظهارنظري درباره تأمين بودجه جنبش همبستگي لهستان در سال 1980 و در طول حاكميت كمونيستها در اين كشور خاطرنشان ساخت كه من خود كاملاً درگير اين برنامه بوده ام و سعي در تشديد مخالفتها و استفاده از آنها كردهام. وي در پاسخ به سؤالي درباره تغيير رژيم در ايران آن را مطلوب امريكا دانست و موجب ايجاد تسهيلات براي امريكا در سطح جهان عنوان كرد اما لازمه آن را «به كارگيري و جمعآوري دقيق اطلاعات» دانست. در 28 ژوئن گذشته «فريد زكريا» مجري سيانان ميزبان «باب بائر» كارشناس بازنشسته «سيا» بود كه 21 سال سابقه خدمت در پست خود را داشته است و سالها در سمت افسر ارشد در خاورميانه فعال است. وي پرسيد: آيا حقيقت دارد كه ما در جهت تغيير رژيم فعال هستيم؟ آيا درست است كه ما گروههاي اپوزيسيون داخل و خارج از ايران را براي بيثباتي داخلي تحريك ميكنيم و از آنها پشتيباني مالي مينماييم؟
بائر پاسخ داد: قطعاٌ چنين است و افزود: عمليات سري و محرمانه عليه ايران از خاك افغانستان و عراق پيگيري ميشود.
عمليات محرمانه بنياد ملي دموكراسي (NED) و ساير سازمانهاي تحت پشتيباني دولت امريكا براي حمايت از گروهها و جنبشهاي پيگير انقلابهاي «رنگين» نيز همچنان ادامه دارد. انقلاب نارنجي اوكراين، انقلاب گل رز گرجستان، انقلاب گل لاله قرقيزستان، انقلاب سدر لبنان و انقلاب زعفران برمه و اكنون انقلاب سبز در ايران همگي از سوي گروههاي تحت حمايت غرب يا اشخاص متمايل به غرب عليه حكومتها پيگيري و اجرا شدهاند.
گاردين در گزارشي خاطرنشان كرده است كه مؤسسات «USAID» بنياد ملي دموكراسي، مؤسسه بينالمللي جمهوريخواهي، انستيتو بينالمللي دموكراتيك ملي و بنياد آزادي (فريدوم هاوس) امريكا مستقيماً درگير حمايت از اين انقلابها بودهاند. روزنامههاي واشنگتنپست و نيويورك تايمز حمايتهاي گسترده غرب از چنين تحولاتي را افشا كردهاند.
«سعيد بهبهاني» منتقد جدي رژيم ايران در تحولات اخير و مؤسس تلويزيون «ميهن تي وي» در خارج، از واشنگتن ديسي ميگويد دستگاه حاكمه ايالات متحده در اوايل ژوئن (اواخر ارديبهشت) با فعالان مبارزات انتخاباتي ميرحسين موسوي تماس گرفت. وي مدعي است كه در آن زمان يك تاجر ناشناس ايراني ـ امريكايي كه به هيلاري كلينتون وزير خارجه امريكا نزديك است با «مهدي خزعلي» مدير برنامههاي انتخاباتي موسوي در دبي ديدار و گفتوگو داشته است.روز بعد، خزعلي از سوي بخش فارسي صداي امريكا چهرهاي قابل ستايش دانسته و با او به تفصيل مصاحبه شد.
VOAمدعي است كه در ايران 15 ميليون مخاطب دارد. ساير گروههاي اپوزيسيون ايراني شكايت كردهاند كه VOA سياست حمايت از كانديداي اصلاح طلبان را در پيش گرفته و به بايكوت كساني پرداخته است كه از نرفتن به پاي صندوقها و به چالش كشيدن مشروعيت رژيم در ايران حمايت كردهاند.
نقش رسانههاي غربي چند هفته پيش و در جريان تحولات پس از انتخابات در ايران درخشان بوده است. اين ابزارها همواره به عنوان سلاح سرد امريكا براي پيشبرد برنامههايش كه در جنگ عراق نيز كاربرد گسترده داشته به كار گرفته شدند.
در نوامبر 2005 انتخابات پارلماني در مصر برگزار شد. اين انتخابات در 3 مرحله انجام شد تا كنترل آن براي رژيم آسانتر باشد. هنگامي كه مخالفان به رهبري گروه «الكفايد» و «اخوان المسلمين» در دور اول به پيروزي گسترده دست يافتند، دولت كانديداهاي مخالف و سازمان دهندگان را به شدت ضرب و شتم و آنها را بازداشت كرد. هزاران مصري به خاطر اعمال تاكتيكهاي سركوبگرانه رژيم به خيابانها ريخته و به تظاهرات پرداختند. رسانههاي غربي از اين وقايع به ندرت اخبار يا گزارشهايي را منتشر كردند و هيچگاه صحنههاي سركوب تظاهركنندگان بيشمار را از سوي نيروهاي دولتي به تصوير نكشيدند. علاوه بر آن در طول جنگ 22 روزه اسرائيل عليه غزه ميليونها تن در سراسر جهان شامل دهها هزار تن در ايالات متحده روزانه عليه خشونت دستگاه نظامي اسرائيل عليه شهروندان بيدفاع تظاهرات برگزار كردند.
علي رغم كشته شدن 1400 نفر در غزه و مجروح شدن بيش از 5 هزار تن كه يك سوم آنها را كودكان تشكيل ميدادند پوشش خبري و تصويري اين واقعه همپاي پوشش خبري وقايع اخير در ايران نبود. عملكرد اين رسانهها در گزارش انتخابات ايران را ميتوان پوشش «فرا رأيگيري» نام نهاد. بلافاصله پس از رأيگيري گزارش دادند كه تعداد شركتكنندگان در برخي حوزههاي رأيگيري بيش از 100 درصد بوده و تقلبات گستردهاي صورت گرفته است. آنها گزارش ميكردند كه مقامات مسئول آنچنان در تقلب تعجيل داشتند كه خود صندوقهاي رأي را انباشتهاند.
چنانچه اين رسانهها با يك كارشناس انتخابات ايران گفتوگو ميكردند به راحتي پي به حقيقت ميبردند. در ايران اجباري براي رأيگيري در نقطه خاصي وجود ندارد. شهروندان با خود كارت رأيگيري همانند شهروندان امريكايي حمل نميكنند. هر شهروند اختيار دارد با شناسنامهاش در هر جاي ايران كه خواست رأي بدهد. پس از رأيگيري شناسنامه ممهور و اثر انگشت گرفته ميشود تا نتوان از يك نفر 2 بار رأي گرفت.
اين مسئله فقط به اين انتخابات منحصر نميشد. در انتخابات پيشين نيز در بسياري از حوزهها تعداد آرا بيشتر از جمعيت واجدشرايط آن منطقه بوده است. زيرا مسافران يا افراد ورودي به آن حوزه آراي خود را در آنجا به صندوق انداختهاند. اين مثال و اصرار پوشش رسانهاي قوي به آن نه تنها حاكي از غفلت است بلكه نشانگر و مبين فريبكاري آشكار است.
در 22 ژوئن (اول تير) عباس كدخدايي سخنگوي شوراي نگهبان يعني نهاد نظارتي رسمي بر انتخابات با شركت در يك كنفرانس خبري اعلام كرد كه 646 مورد شكايت از سوي كانديداهاي شكست خورده رسيده و اين شورا در حال بررسي آنها است.
كدخدايي گفت: شكايات اصلي از سوي ميرحسين موسوي داير بر وجود آراي بيش از افراد واجدشرايط در بيش از 170 شهر بوده است كه بر تعداد آراي اخذ شده از سوي وي نسبت به كانديداي برنده تأثيرگذار بوده است.
كدخدايي سپس توضيح داد كه چنين پديدهاي البته همانند انتخاباتهاي پيشين وجود داشته اما منحصر به 50 شهر بوده است كه حداكثر ميتوانسته 3 ميليون رأي را تحت تأثير قرار دهد. به عبارت ديگر فقط 3 ميليون نفر در سراسر ايران خارج از حوزه انتخابيه محل سكونت خويش رأي دادهاند.
وي تأكيد كرد كه با توجه به 11 ميليون تفاوت آرا بين نفر اول و نفر دوم حتي اگر تمامي اين 3 ميليون رأي را غيرقانوني فرض كنيم (كه چنين نيست) باز هم تفاوت آرا تعيين كننده نخواهد بود و اثري در نتيجه كلي نخواهد داشت.
اما دقايقي پس از اين توضيحات خبرگزاري آلمان و به دنبال آن رويترز گزارش دادند كه شوراي نگهبان وجود آراي بيش از حد واجدشرايط در بيش از 50 شهر را تأييد كرده است و خواننده يا شنونده را با اين ابهام كه اين آرا ساختگي بودهاند روبهرو كردند. حال آن كه سخنگوي شوراي نگهبان توضيحات قانع كنندهاي در اين باب داشت. اين گزارش از سوي رويترز و DW تيتر اصلي بسياري از رسانههاي غربي در روز بعد را به خود اختصاص داد.
گروههاي اپوزيسيون با استفاده از ابزارهاي الكترونيك نظير پيامكهاي موبايل و سايتهاي اينترنتي فيس بوك، توئيتر، يوتيوب و وبلاگهاي سياسي به طور گسترده نظارت خود را ابراز ميكردند.
هيلاري كلينتون وزيرخارجه امريكا به طور كاملاً استثنايي و غيرعادي از «توئيتر» خواست برنامههاي پشتيباني خود را به گونهاي تنظيم كند كه به اپوزيسيون ايراني امكان حداكثر بهرهبرداري داده شود. آنچه جالب توجه و حيرتانگيز مينمود آن بود كه اكثر اين پيام ها به زبان انگليسي بود نه فارسي. به راستي مخاطب اين پيامها چه كساني بودند؟ چرا تظاهركنندگان پلاكاردهايي در دست داشتند كه برروي آنها سؤال ?Where is my vote (رأي من كجاست) به زبان انگليسي درج شده بود در حالي كه زبان رسمي در ايران فارسي است؟
براساس پژوهشي كه سايت charting stocks انجام داده در طول 3 روز پس از انتخابات، اكثريت پيامهاي ارسالي از «توئيتر» (بيش از 30 هزار پيام) مبادله شد. حال آن كه تمامي اين پيامها فقط در روز نخست پس از انتخابات توليد شده بودند و جالبتر آن كه فقط 6/0 درصد از اين ميزان از سوي ايرانيان مورداستفاده قرار گرفت و 34 درصد از فضاي توئيتر به امريكاييها اختصاص دارد.
هنري كيسينجر وزيرخارجه اسبق امريكا و تحليلگر ارشد مسائل راهبردي در روز 19 ژوئن در مصاحبهاي با BBC خبر از مداخلات گسترده واشنگتن در مسائل ايران داد.
وي گفت: چنانچه ما با اعمال قدرت نرم نتوانيم رژيم موردنظر خود را در ايران روي كار آوريم در اين صورت بايد به بكارگيري قدرت سخت از سوي واشنگتن يا تلآويو براي براندازي بينديشيم.وي تأكيد كرد كه برداشتش از سياست «باراك اوباما» در شرايط كنوني آن است كه وي ميخواهد دست دخالت واشنگتن مخفي باقي بماند و رو نشود.
منبع Daylife:
Monday، July 27، 2009
پنجاه و دو جنگ مهم ایران قسمت بیست وهفتم
جنگ شاپور سوم ساساني انتقام فتوحات اسكندر مقدوني
شاپور كه هنگام جلوس چهل ساله بود، تا وقتي كه اردشير حيات داشت به احترام او تاجگذاري نكرد؛ بعد از آن هم يك چند توالي حوادث به او فرصت براي اين كار نداد، فقط مدتها بعد، ظاهراً بعد از اولين جنگ با روم، فرصت اجراي اين مراسم را پيدا كرد (ح 244). با آنكه او به قدر پدرش در جنگها فاتح نبود، باز سلطنت سي و يك سالهاش يك دورهي اقتدار طولاني در تاريخ سلسلهي نوبنياد محسوب شد و به همين سبب در قسمتي از خاطرهي آن، مثل مورد پدرش، روايت تاريخ با افسانهها در آميخت - يا رنگ افسانه گرفت. از آن جمله در اين روايات گفتهاند مادر شاپور دختر اردوان آخرين پادشاه اشكاني بود و وقتي كه اردشير از اين قصه آگاه شد، به قتل او كه فرزندي هم در شكم داشت فرمان داد. همين نكته و علاقهي ابرسام به حفظ جان كودك شاهانه سبب گشت كه كودك يك چند در خارج از دربار و دور از ديدار پدر زيست، و بالاخره طي ماجرايي افسانهوار مورد قبول پدر گشت؛ اما واقعيتهاي تاريخ با اين روايت توافق ندارد، چنان كه شواهد ديگر نشان ميدهد كه شاپور در جنگ هرمزدگان در كنار پدر ميجنگيد، لاجرم نوادهي اردوان مقتول نبود. در مورد جنگي هم كه در ماجراي محاصرهي شهر هتره در بينالنهرين در جنوب محل نينوا روي داد و منجر به فتح نهايي آن شهر شد روايات ميگويد پادشاه آنجا از اعراب قضاعه بود و ضيزن نام داشت و او را ساطرون (سطرون = ساطرپ؟) ميخواندند. شهر در مقابل سپاه ايران به مقاومت ايستاد چنان كه پيش از آن هم بارها در برابر سپاه روم ايستادگي كرده بود، اما دختر ساطرون، كه نضيره (يا مالكه) نام داشت و در آن ايام به خارج شهر آمده بود، شيفتهي شاپور شد و با وعدهي وصلي كه از وي يافت، دروازهي شهر را به روي سپاه ايران گشود. دنبالهي روايت حاكي از آن است كه شاپور از كيد او ترسيد و بد عهديي را كه او با پدر كرد كيفر سخت داد، اما عين روايت با تفاوت در نام اشخاص در روايت ديگر در باب شاپور دوم (ذوالاكتاف) نقل شده است؛ به علاوه، نظير آن در مورد نانيس ، دختر كرزوس ليديه، و تحويل سارديس به دشمن نيز نقل است. ساير اجزاي روايت نيز در قصههاي عاميانهي اقوام مختلف تكرار شده است و اين جمله، نشان ميدهد كه شكل روايت اصل تاريخي ندارد و چيزي جز يك قصهي سرگردان نيست هر چند ماجراي محاصره و فتح شهر به وسيلهي شاپور يا پدرش اردشير واقعيت دارد و قصه نيست. نقشهاي برجستهاي كه همراه با كتيبههاي شاپور بر صخرههاي اطراف كازرون و ديگر شهرهاي پارس از اين دومين پادشاه خاندان ساسانيان باقي است او را مردي خوش بالا با صورت مطبوع و سيماي موقر نشان ميدهد كه غرور شاهانه در تمام حركات و حالات او به نحو بارزي به چشم ميخورد و ديدار او را تا حدي نادلپذير جلوه ميدهد. در بين روايات ديگر، آنچه كه منبع رومي راجع به رفتار او با اُذَيْنَه پادشاه تَدْمُرْ (پالمير در جنوب صحراي شام) نقل ميكند، اين غرور و خودبيني شاهانهي او را كه در نقشهاي سكههايش نيز پيداست برجستهتر ميسازد. بر وفق اين روايت، وقتي كه شاپور در جنگي كه منجر به اسارت والريان امپراطور روم شد در آن سوي فرات ميتاخت، اين اذينه درصدد جلب دوستي او برآمد و هداياي بسيار با نفايس نادر كه باريك قطار شتر ميشد با نامهاي دوستانه به نزد وي فرستاد و از سابقهي دوستي كه همواره نسبت به خاندان وي داشت در آن نامه ياد كرد، اما شاپور كه در لحن نامهي او بويي از خودبيني يافت يا آن را چنان كه بايد متواضعانه نديد، برآشفت و نامه را از هم بدريد و گفت اين اذينه كيست و از كدام سرزمين است كه با خداوندگار خويش چنين گستاخوار سخن ميگويد؟ آنگاه فرمان داد تا هداياي او را به فرات ريزند و خود او را دست بسته به پيشگاه آرند. اين جبروت شاهانه كه خشم و كينهي عربي را در وجود اذينه برانگيخت و بازگشت از اين سفر پيروزمندانه را براي شاپور مايهي اهانت و حتي شكست به دست اين شيخ عرب ساخت و او را دست نشاندهي متحد روم كرد، در سيماي مغرور و موقر شاپور به چشم ميخورد و حماقت را در نقاب غرور ميپوشاند. نقشهايي هم كه والريانوس (والريان) امپراطور اسير، را در پيش پاي او افتاده نشان ميدهد، تصويري از همين غرور فوقالعادهي اوست كه حاكي از عظمت اخلاقي نيست؛ و هر چند آنچه دربارهي بد رفتاري او با امپراطور اسير در روايات مأخوذ از روميان نقل است، بيشتر به وسيلهي دشمنان مسيحي اين امپراطور مشرك روايت شده است و براي مورخ چندان اعتبار ندارد، تصوير وضع التماسآميز مرد اسير در پيش پاي اسب شاه هم چندان حاكي از نجابت شاهانهي سوار فاتح به نظر نميآيد. شاپور اين مايه غرور و جبروت و قساوت خويش را هم مثل دلاوري و جنگجويي و پايداري خويش از پدرش اردشير ميراث يافته بود. وي كه در طي چهارده سال سلطنت پدر در كنار او جنگيده بود، و در تمام سالهاي اخير هم شريك يا جانشين او بود، از همان آغاز جلوس اتمام كارهايي را كه در دوران فعاليت پدرش ناتمام مانده بود به عهده داشت. سياست تعرضي پدر را نيز در ايجاد وحدت و تمركز در تمام كشور ادامه داد. در غرب با روم و در شرق با كوشان كشمكشهايي را كه ادامهي آنها ميبايست قلمرو وي را به آنچه در دورهي پيش از عهد مقدوني بود برساند، به جد تمام تعقيب كرد. كوشان در آن ايام دوران شكوفايي خود را پشت سرگذاشته بود اما ثروتي كه از بازرگاني شرق و غرب اندوخته بود آن را براي قلمرو شاپور خطري مجسم ميكرد. حمايتي هم كه كوشان از آغاز نهضت اردشير از خاندان اشكانيان و از جنبشهاي ضد اردشير در ارمنستان ميكرد آن كشور را در نظر شاپور به صورت يك متحد بالقوهي روم تصوير مينمود. اما خود روم كه هنوز در ارمنستان و بينالنهرين از تحريك و توطئه بر ضد ايران نميآسود، در اين ايام در نوعي هرج و مرج نظامي و سياسي غوطه ميخورد. هرج و مرج چنان بود كه در مدت سلطنت سي و يك سالهي شاپور بيش از سي تن در آنجا به عنوان فرمانروا بر مسند نشستند. غالب اين فرمانروايان هم به وسيلهي سربازان خويش به امپراطوري انتخاب ميشدند و چند صباح بعد نيز به دست آنها بر كنار يا كشته ميشدند. ادامهي اين وضع به شاپور فرصت داد تا جنگ تعرضي به قلمرو روم را ادامه دهد. در اين جنگها يك امپراطور در حال عقبنشيني از مرزهاي وي كشته شد، امپراطوري ديگر براي بازگشت به كشور خود ناچار به پرداخت فديه و باج به وي شد و يك امپراطور هم به اسارت وي افتاد و تا پايان عمر در اسارتش باقي ماند. شاپور كه در ادامهي سياست تعرضي پدر در بينالنهرين و سوريه به تاخت و تاز در اراضي روم پرداخته بود، در همان آغاز جلوس، نصيبين و حَرّانْ را گرفته بود، و سپاه او در آن سوي فرات تا انطاكيهي سوريه پيش رفته بود. در اين هنگام گرديانوس، امپراطور جوان كه داعيهي كسب قدرت در روم او را به مقابله با اين تهديدها واداشته بود، همراه پدر زن خويش تيمه سيوس كه سرداري جنگ آزموده بود لشكري گران به دفع وي تجهيز كرد. گرديانوس انطاكيه را از تعرض سپاه ايران خلاص كرد، نصيبين و حران را باز پس گرفت و درفش روم را تا سواحل دجله پيش برد. اما در اين ميان پدر زنش تيمه سيوس ناگهان بيمار شد و درگذشت. در سپاهش هم اختلافات در گرفت و ناچار به عقبنشيني شد و در شورشي كه ظاهراً فيليپ، فرمانده جديد سپاهش، بر ضد او به راه انداخت كشته شد (244) و نقشههاي او در غلبه بر بابل عقيم ماند. جانشين او فيليپ، معروف به عرب، كه سردار سپاهش هم شده بود و از جانب سربازان به امپراطوري انتخاب شده بود براي تحكيم امپراطوري متزلزل خود بازگشت به روم را ضروري يافت و به همين سبب مذاكره با شاپور را لازم ديد. امپراطور جديد، چنان كه شاپور در كتيبهي خود در كعبهي زرتشت ياد ميكند، نزد وي آمد، پانصد هزار دينار فديه داد و با پرداخت مبلغي غرامت با پادشاه پارس پيمان متاركهاي منعقد كرد كه براي ايران متضمن منفعت بود و براي روم همچنان كه بعضي مورخان از روي انصاف خاطرنشان كردهاند تا حدي كه مقتضاي احوال اجازه ميداد متضمن وهن نميشد. اين متاركه تقريباً تا چهارده سال از هر دو جانب رعايت شد. در ايران به شاپور فرصت داد تا وحدت و تمركز را در تمام كشور برقرار سازد و كساني را كه در مدت درگيريهاي او با روم داعيهي طغيان و استقلال يافته بودند به انقياد وادارد. در واقع اقوام ولايات ساحل خزر از آغاز سلطنت او سر به طغيان برآورده بودند. از وقايعنامهي اربلا چنان برميآيد كه شاپور در اولين سال سلطنت - در واقع بعد از تاجگذاري - با طوايف خوارزمي، مردم ماد در نواحي جبل ، وايف گيل و ديلم و گرگان جنگيد و آنها را به اظهار طاعت وادار كرد. از كتاب پهلوي شهرستانهاي ايران ، نيز چنان مستفاد ميشود كه وي در خراسان با فرمانروايي به نام پهلهزاگ جنگيد و در آنجا شهر نوشاپور (نيشاپور) را بنياد نهاد. در همين سالها ارمنستان هم كوششي براي اعادهي استقلال از دست رفته كرد (253) اما سپاه شاپور در دفع اين اقدام با چنان قاطعيت و سرعتي عمل كرد كه تا چندين سال بعد از مرگ او نيز تيرداد، پسر خسرو و مدعي تاج و تخت ارمنستان، براي تجربهي تازهاي در اين زمينه جرئت نيافت. گرجستان نيز كه در گذشته متحد روم و ارمنستان بود در اين ايام به وسيلهي شاپور مغلوب شد، و آنگونه كه از وقايعنامههاي گرجي برميآيد، پسري از آن وي به نام مهران بنيانگذار سلسلهي خسروي در گرجستان شد و بعدها آيين عيسي گرفت. غلبه بر گرجستان و ارمنستان و رفع هرگونه دغدغه از جانب آن نواحي، شاپور را به تعرض در سوريه هم تحريك كرد. وي در سوريه تا پاي ديوار انطاكيه پيش راند و در كاپادوكيه نيز تاخت و تاز كرد. پسر وي هرمزد در آن نواحي شهر طوانه و قيصريه را گرفت و غنايم بسيار از خزاين حكام اين نواحي به دست آورد. در اين هنگام والريان، امپراطور شصت ساله، تصميم به جنگ گرفت. وي سپاه شاپور را از حوالي انطاكيه باز پس راند (259) و به خاطر همين مختصر پيروزي به عنوان فاتح پارت و منجي شرق سكه زد. ولي قسمتي از سپاه وي در راه دچار بيماريهاي واگير شد، در نواحي ادسا هم بخشي ديگر از سپاه گرفتار بيماري گشت و در حركت به شرق در بين آنها ترديد و تزلزل پيش آمد. امپراطور خواستار مذاكره و پرداخت غرامت شد. در مذاكرهاي روياروي كه طرفين در باب آن توافق كردند ظاهراً برخوردي خصمانه روي داد و والريان با عدهي كثيري از سپاهيان خويش به اسارت افتاد (260). اين بار گويي چيزي از جنايت كاراكالاً امپراطور روم به وسيلهي شاپور تلافي شد. شاپور: شاه ايران وانيران 13-4- اين پيروزي براي شاپور اوج افتخاري را كه طالب آن بود تأمين كرد. از اينرو وي نقش برجستهي آن را بر صخرههاي پارس همه جا در دل كوهها تصوير كرد. هر چند در بازگشت از اين سفر جنگي سپاه وي از جانب اذينه، پادشاه تدمر كه طالب فرصتي بود تا انتقام اهانتي را كه فاتح پارسي در حق او كرده بود بكشد، مورد تعرض واقع شد و قسمتي از غنايم را با خسارات و تلفات قابل ملاحظه از دست داد، اما پيروزي بر امپراطور براي شاه بيش از آن افتخارآميز بود كه شكست يك دسته سپاه وي از يك شيخ عرب از اهميت آن بكاهد. والريان ظاهراً تا پايان عمر در اسارت شاپور ماند و پسرش، گاليه نوس ، هم كه در روم جاي او را گرفت چندان كوششي براي آزادي پدر يا تلافي شكست روم به جا نياورد. شاپور والريان را با تعدادي از روميان در شهر نوساختهي خويش جنديشاپور- واقع بين شوش و شوشتر و ظاهراً در محل خرابههاي شاهآباد كنوني - سكونت داد و در بناي سد كارون، در شوشتر، مهندسان رومي را به كار گرفت: سد قيصر . تعدادي ديگر از روميان را در پارس و در پارت جاي داد. با آنكه در دنبال ماجراي والريان رابطهي ايران و روم در نوعي فترت، كه نه جنگ بود و نه صلح، واقع شد، شاپور خود را از دغدغهي تعرض و تحريك روم آزاد يافت و در داخل به كار آباداني، و در خارج به بسط قلمرو خويش در نواحي شرقي كشور پرداخت. وي در نواحي شمالشرقي، چنان كه خودش در يك كتيبهي طولاني - در ديوار آتشگاه نقش رستم - ياد ميكند، نه فقط پيشاور بلكه باختر و قسمتي از سغد را نيز گرفت. در نواحي شمال غربي هم، چنان كه از كتيبه هايش برميآيد، قلمرو او غير از گرجستان و ارمنستان شامل نواحي آلباني هم ميشد. اينكه وي خود را پادشاه ايران وانيران ميخواند ناظر به وسعت دامنهي فتوحاتش در خارج از فلات بود- چيزي كه پدرش اردشير هم به آن انديشيده بود، اما به تحقق دادنش كامياب نشده بود.
Saturday، July 25، 2009
اشعاری از شاهنامه فردوسی
فردوسی چنین گفت
به یزدان اگر ما خـرد داشتیم
کجا این سر انجام بد داشتیم
در این خاک زرخیز ایـــــــــــران زمین
نبودند جز مردمـــــــــــــــی پاک دین
همه دینــــــــــشان مردی و داد بود
وز آن کشـــــــــــــــور آزاد و آباد بود
چو مهر و وفا بود خود کیشـــــشان
گنه بود آزار کس پیشـــــــــــــشان
همه بنده ناب یــــــــــــزدان پــــــاک
همه دل پر از مهر این آب و خـــــاک
پــــــــدر در پـــــــدر آریـــــــــایی نژاد
ز پشت فریدون نیکـــــــــــــــــــو نهاد
بزرگی به مردی و فرهنـــــــــــگ بود
گـــدایی در این بوم و بر ننــــــگ بود
کـــجا رفت آن دانـــــش و هـوش ما
که شد مهر میهن فرامـــــــــوش ما
که انداخت آتش در این بوستـــــــان
کز آن سوخت جان و دل دوستـــــان
چه کردیم کین گونه گشتیـــم خوار؟
خرد را فکنــــــــــــــدیم این سان زکار
نبود این چنین کشــــــــــــور و دین ما
کجــــــــا رفــــــت آییـــــن دیرین مـا؟
به یزدان که این کشــــــــــور آباد بود
همـــــــه جــــــــای مـــردان آزاد بود
در این کشــــــــور آزادگی ارز داشت
کشــــــــاورز خود خانه و مرز داشت
گرانمــــــــــــــایه بود آنکه بودی دبـیر
گرامی بد آنکس که بـــــــــــودی دلیر
نه دشـمن در این بوم و بر لانه داشت
نه بیگانه جایی در این خانــه داشــت
از آنروز دشـمن بمــــــــا چــیره گشت
که ما را روان و خرد تیـــــره گشـــــت
از آنروز این خـــــــانه ویـــــــــرانه شد
که نان آورش مــــــــرد بیــــــگانه شد
چو ناکــــــس به ده کدخـــــــدایی کند
کشـــــــــــــــاورز بـــاید گــــــدایی کند
به یــــــــــــزدان که گر ما خرد داشتیم
کجـــــــا این سر انجــــــام بد داشتیم؟
بســـــــــــــوزد در آتش گرت جان و تن
به از زنـــــــدگی کــــردن و زیســـــــتن
اگر مایه زنــــــدگی بنــــــــــدگی است
دو صــــد بار مردن به از زنـــدگی است
بیــــــا تا بکوشیــم و جـــــــــــنگ آوریم
برون ســــــــر از این بار ننــــــــگ آوریم
پایان توهم آمریکایی
فرانسیس فوکویاما بعد از فروپاشی شوروی در 1989با حالتی ذوق زده و سراسیمه در مقاله (پایان تاریخ) دچار توهمی شد که پیش از این هگل نیز چیزی حدود دویست سال پیش دچارش شده بود ، هگل میگفت تاریخ یک خط مستقیم است که با سپری کردن چند ایستگاه، با دولت پروس (یعنی دولتی که هگل در آن فیلسوف رسمی بود ) به پایان می رسد و به اوج می رسد. فوکویاما هم درگیر همین سندرم تک خطی خواندن تاریخ شده بود ،او با سرخوشی تمام عنوان کرد که تاریخ به پایان رسیده و یگانه ایده برتر در جهان ، همانا ایده لیبرال دموکراسی غربی است . او با لحنی تماميت خواهانه مدعی بود که کشورها از این پس به سوی یک دولت مطلق و واحد لیبرال دموکراسی جهانی می روند . این ادعا در واقع به معنای آن بود که نظام سرمایه داری که برآمده از اندیشه لیبرال دموکراسی است، آخرین فاز خود یعنی فازهمهجاگیری را می پیماید و بدل به نظام غالب در دنیا خواهد شد
ژاک دریدا اندیشمند و منتقد پساساختارگرای فرانسوی که دامنه های نقد او به بنیادهای اندیشیدن به سبک غربی هم رسید، در 1993در اثر خود (اشباح مارکس ) به این ادعای فوکویاما پاسخ داد. وی آموزه فوکویاما را در ادامه خوشباوری های ساده لوحانه مارکس و در کل تاریخ فلسفه غالب در قرن نوزدهم مبنی بر تک خطی خواندن تاریخ ، عنوان کرد . دریدا رنج، فقر، گرسنگی و ستم حاکم بر جهان را حاصل لیبرال دموکراسی می دانست. او معتقد بود نباید مشکلات در غرب را به گردن دیگران انداخت، چراکه مقصر اصلی اين بی عدالتی ها خود غرب است
دریدا منتقد جهانی تک صدایی است که فقط یک قطب هژمونيك و غالب داشته باشد، او میداند که این وضعیت تنها به یک چیز میانجامد و آن هم دیکتاتوری است.
انگاره فوکویاما به جهانی تک قطبی میانجامد که گویی تنها صدا ، صدای لیبرال دموکراسی است ، انگاره ای است با شکل و شمایل داروینی ،مبنی بر این که با نابودی دشمن یعنی شوروی سابق ، طبیعت ، این نوع را فاتح اعلام کرده ، آموزه فوکویاما به شدت «دیگرگریز» و اقتدار گراست که در نهایت به خشونت می انجامد.
دریدا ناقد سلسله مراتب اقتدارگرایانه ای است که در رأس آن یک قدرت غالب و مسلط و پائین ترها همه تابع آن باشند ، نقد دریداگویی نقدی است به سیاست و روابط فرادستی و فرودستی بین ملل جهان . در جهانی بدون سلطه همه فاعلند و قدرت در واقع نه یکپارچه و یکدست بلکه بهتر آن است که به صورت جمع بسته شود و به عنوان قدرتها از آن یاد شود.
کتاب «اشباح مارکس» دریدا، زائیده تصمیمی بر ضد افسانه «پایان جهان» است که فرانسیس فوکویاما مبشر آن بود ، دریدا میگوید که ليبرال دموکراسی نه به واقع در بخش اعظم جهان برقرار شده و نه به تنهایی میتواند مسائل برخاسته از تشدید دائمی بی عدالتی ها و فقر را در غرب یا جاهای دیگر جهان حل کند.
اندیشه های پسامدرن در واقع نقدی است به اندیشه روشنگری و دنیای فکری مدرنی که با دکارت آغاز شده بود ، همان که وجود همه موجودات را از پس وجود خود می دانست . فلسفه دکارت بر دو اصل استوار است ، اول ، فردباوری که خودپرستی و خودمدارانگاری و گرایش افراطی به مالکیت فردی را در دل میپروراند و دوم شالوده باوری همزاد با مطلق باوری. اندیشه تا زمان هگل اسیر تماميت خواهی «سوژه استعلايی» کارتزینها (پیروان دکارت ) بود. لیبرالیسم همزاده همین جنبش فکری موسوم به روشنگری است، لیبرالیسم در امتداد و ادامه خودمدارانگاری و خودمحوری روشنگری است. موریس دورژه میگفت، انسان ساخته لیبرالیسم در زندان خواهش های خود اسیر است، منافع او همان غرایز شخصی اویند ، او هیچ گاه به (دیگری)نمیاندیشد ،یا اگر هم بیندیشد مثل سارتر «دیگری را دوزخ خود مینامد».
کارل پوپر هم از جمله کسانی بود که در زمان جنگ جهانی دوم در گوشه ای امن از دنیا سکنا گزیده بود (او در زمان جنگ جهانگیر دوم در نیوزلند به سر می برد ) و مثل فوکویاما مدام به دفاع از لیبرال دموکراسی می پرداخت. وی معتقد بود نگره عقلانی عبارت است از پذیرفتن ليبرال دموکراسی به عنوان بهترین نظام اجتماعی ممکن. گویا وی روزهای 6 و 9 اوت سال 1945را از یاد برده بود ، چون اگر به یاد می آورد میدانست که این بهترین نظام ممکن با مردم ژاپن چه کرد . در این روزهای سال 1945، ایالات متحده به عنوان تجلي لیبرال دموکراسی ، ناقوس مرگ را بر فراز دو شهر ژاپن یعنی هیروشیما و ناکازاکی دمید . اين ليبرال دموكراسي بود كه برای نخستین بار در تاریخ از سلاح هسته ای علیه ايدئولوژيهاي رقيب در این دو شهر استفاده کرد . بمب اتمی هزاران نفر را در عرض چند ثانیه كشت و بیش از این تعداد را هم زخمی کرد . با انفجار این بمب خساراتی بر محیط زیست بشری وارد شد که جبران ناپذیر بود . سرانجام اینکه بشریت در سایه تهدید تازه بسر برد ، «تهدید پایان جهان با انفجار هسته ای».
از دیگر منتقدان نظریه «پایان تاریخ» فوکویاما ، آلن دوبنوا، اندیشمند فرانسوی است . او بر خلاف فوکویاما معتقد است که با فروپاشی کمونیسم ، ما در انتظار آن نخواهیم بود که اقوامی که زیر سلطه شوروی سابق بودند به آرمان جامعه غربی روی آورند ، جامعه ای که خود در اثر روابط اجتماعی آشفته و سلطه مطلق کمیت ، از خود بیگانه شده است بلکه ما خواستار چیزی هستیم فراسوی نظام فرسوده شرق و غرب . دوبنوا بر آن است که لیبرالیسم دیگر توانایی پاسخگویی به مسائل عصر ما را ندارد . لیبرالیسم دائماً از «حقوق بشر» دم می زند ولی از یاد برده که همگان توانایی استفاده از آن را ندارند و یا افسانه های دیگر مثل «برابری در فرصت ها» و... لیبرالیسم سراسر مملو است از این شعارها و کلیشه های رنگ و رو رفته و تاریخ مصرف گذشته.
در اشاره نهایی باید گفت ، فوکویاما به غلبه نظم نوین جهانی با محوریت لیبرال دموکراسی در حال احتضار می اندیشید . او خواهان پیشامد جهانی تک آوایی بود آن هم آوای لیبرال دموکراسی، او قادر به شنیدن صدای دیگر فرهنگ ها نبود ولی دریدا رندتر از آن بود که به این خوش خیالی ها دامن بزند ، اندیشه او نوعی گشایش و توجه به «دیگری» است.
دریدا می خواست تا به خصلت های ارتجاعی فرهنگ غربی انگشت بگذارد. وی به نقد از خصلت پدرسالارانه فرهنگ غربی پرداخت که دائماً خود را به دیگر فرهنگ ها تحمیل میکند. نمونه های آن در نظریه های (مکتب نوسازی) در خصوص جهان سوم است که مدل و معیار آنها در پیشرفت تنها لیبرال دموکراسی امریکایي است که این روزها همگان شاهد ورشکستگی شعارهای پررنگ و لعابش هستیم.
پنجاه و دو جنگ مهم ایران قسمت بیست و ششم
نبرد شاپور سوم معروف به ذوالاكتاف با اعراب
شاپور دوم که ملقب بود به شانه سنب ( ذوالاکتاف ) پس از جلوس بر تخت شاهنشاهي ايران تصميم گرفت به هجوم هاي اعراب و ويراني ها آنان پايان دهد . قبايل عرب در نواحي فرات غربي و جنوبي روستاهاي بسياري را ويران کرده بودند و آنجا را مبدل به چراگاه شتران خود نموده بودند و رونق کشاورزي و تمدن را از منطقه دور کرده بودند . از طرف ديگر عرب ها چندين بار در نبرد با روميان به کمک روميان شتافته بودند و با آنان عليه پادشاه ايران متحد شده بودند . اين در حالي بود که صدها سال شاهنشاهان ايران مناطق عرب نشين را جزوي از ايران ميدانستند و حق و حقوق آنان را محترم مي شمردند و حتي به گفته طبري پادشاه ايران چنيدن بار اعراب را از آمدن قحطي نجات دادند و به کمک آنان شتافته بودند . شاهان گذشته اکثر با مدارا و هشدار دادن و سرکوب جزئي آنان با افراد متحجر عرب مقابله ميکردند . ليکن با همه اين موارد شاپور تنها راه در گرفتن زهره چشم و ترساندن آنان ديد و با اين ديد که بايد درسي به آنان بدهيم که براي ابد جرات نکنند بر عليه ما شورش کنند با آنان وارد نبرد شد . عربها ذاتا جيزي براي از دست دادن نداشتن و تنها راه نجات خودشان را نزديک شدن به شهرهاي سبز و آباد ايران ميدانستند و هيچ بيمي از کشته شدن نداشتند . بنابراين قبل از نبرد - شاپور فرمان اخراج عربهاي وحشي و مخرب را صادر نمود ولي آنان به مبارزه پرداختند و شاپور شيوخ عرب را دستگير کرد و براي درس عربت دادن به آنان از کتف آنان طنابي عبور داد . سپس لاشه هاي آنان را بر سر جاده هاي کاروانرو عرب آويخت تا همگان مشاهده کنند . اين لقب ذوالاکتاف که معنيش صاحب شانه ها مي باشد از آنجا به وي داده شد . سپس قبايل بني بکر و بني تغلب را که با تشويق روميان وارد منطقه فرات شده بودند را از آنجا بيرون نمود و آنان را راهي بيابانهاي شمال عربستان کرد . سپس تکشيل دولت مستقلي در جنوب فرات و شرق عربستان در مرکز حيره که از شهرهاي مهم آن روزگار بود داد و فرماندار آنجا را که لقب مرزبان داشت را بر آنجا مستقر کرد تا با کوچترين تجاوز عربها به خاک پادشاهي ايران مقابله کنند . طبري مي نويسد در نبردي سخت ميان ايرانيان و روميان هزاران عرب بر عليه ايران شمشير زدند که اين امر ناخشنودي ايران را دربرگرفت .
Tuesday، May 26، 2009
پنجاه و دو جنگ مهم ایران قسمت بیست و پنجم
جنگ بلخ و استفاده ژنرال بهرام چوبين از نوعي موشك عليه خاقان بلخ
28 نوامبر سال 588 ميلادي ، ارتش ايران در جنگ با خاقان «شابه Shabeh» در بلخ از سلاح تازه اي که در آن نفت خام بکار رفته بود استفاده کرد. در اين جنگ فرماندهي ارتش ايران را ژنرال بهرام مهران معروف به بهرام چوبين برعهده داشت که در تاريخ نظامي جهان از او به عنوان يک نابغه نظامي نام برده اند. «هرمز» شاه وقت از دودمان ساسانيان، وقتي شنيد كه خاقان شمالغربي چين وارد اراضي ايران در شمالشرقي خراسان (تاجيکستان فعلي و شمال افغانستان) شده ، بلخ را مرکز خود قرار داده و عازم تصرف کابل و بادغيس است ژنرالهاي ايران را به تشکيل جلسه اي در شهر تيسفون (نزديک بغداد) پايتخت آن زمان ايران فراخواند و تصميم خود را به اخراج او از ايران به آنان اطلاع داد و خواست که ترتيب کار را بدهند. هرمز گفت که طبق آخرين اطلاعي که به ارتشتاران سالار (ژنرال اول ارتش ايران ) رسيده، « خاقان شابه» داراي 300 هزار مرد مسلح و چند واحد فيل جنگي است. ژنرالها پس از تبادل نظر، بهرام چوبين را براي انجام اين کار خطير برگزيدند و او پذيرفت. بهرام از ميان ارتش پانصد هزار نفري ايران، 12 هزار مرد جنگديده 30 تا 40 ساله (ميانسال) را برگزيد که اضافه وزن نداشتند و ميهندوستي آنان قبلا به ثبوت رسيده بود و بيش از سايرين قادر به تحمل سختي بودند و در جنگ سوار و پياده تجربه داشتند .و ي به هر سرباز سه اسب اختصاص داد و با تدارکات کافي عزم بيرون راندن زردها را از خاک وطن کرد. بهرام به جاي انتخاب راه معمولي، از تيسفون به اهواز رفت و سپس از طريق يزد و کوير خود را به خراسان رساند به گونه اي که خاقان متوجه نشد. بهرام که در جنگ اعتقاد به روحيه سرباز بيش از هر ابزار ديگري داشت هر دو روز يک بار سربازان را جمع مي کرد و براي آنان از اهميت وطندوستي و رسالتي که هر فرد در اين زمينه دارد سخن مي گفت و آنان را اميد ايرانيان مي خواند - مردماني که مي خواهند آسوده و در آرامش و با فرهنگ خود زيست کنند. خاقان زماني از اين لشکر کشي آگاه شد که بهرام چهار روز تا بلخ فاصله داشت، و چون شنيد كه بهرام باكمتر از 13 هزار نفر آمده است چندان نگران نشد و با تمامي مردان قادر به حمل سلاح خود که مورخان يکصد تا سيصد هزار تن گزارش کرده اند به مقابله با بهرام شتافت. بهرام به واحدهاي آتشبار (نفت اندازان) توصيه کرد که حمله را با پرتاب پيکانهاي شعله ور آغاز کنند و ادامه دهند تا آرايش سپاهيان خاقان بر هم خورد و قادر به تنظيم آن هم نباشند و به سواران کماندار (اسواران) گفت که همزمان با حمله نفت اندازان با تير چشم فيلها را هدف قرار دهند، و سپس خود با دو هزار سوار زبده قرارگاه خاقان را مورد حمله قرار داد. خاقان که انتظار حمله مستقيم به مقر خود را نداشت دست به فرار زد که کشته شد، سپاه عظيم او متلاشي گرديد و پسر وي نيز بعدا به اسارت درآمد و جنگ فقط يک روز طول کشيد که از شگفتي هاي تاريخ است. بهرام چوبين در" ري " به دنيا آمده بود و از خانواده مهران بود .در دوران ساسانيان بهترين افسران ارتش امپراتوري ايران از فاميل مهران برخاسته بودند. بهرام که به علت بلندي قد و عضلاني بودن اندام به چوبين( مانند چوب) معروف شده بود در زماني که از سوي شاه ايران حاکم چارك شمالغربي بود (از ري تا مرز شمالي گرجستان و داغستان کنوني شامل ارمنستان، آذربايگان و کردستان - يک چهارم کل ايران . در آن زمان، ايران به چهار ابر استان تقسيم شده بود كه هركدام را چارك نوشته اند) هنگام بازديد از محل فوران نفت خام در ناحيه بادکوب (باکو) در ساحل جنوبي غربي درياي مازندران و آگاهي از قدرت اشتغال اين ماده، تصميم گرفت که از آن نوعي سلاح تعرضي ساخته شود و اين کار به مهندسان ارتش واگذار شد . ظرف مدتي کوتاهتر از يک سال، پيکاني ساخته شد که بي شباهت به راکت هاي امروز نبود و اين پيکان حامل گوي دوکي شکل آغشته به نفت خام بود که از روي تخته اي که بر پشت قاطر قرارداشت پرتاب مي شد. طرز پرتاب آن بي شباهت به کمان نبود. دستگاه از يک زه (روده) و چوب گز (نوعي درخت مناطق خشک) ساخته شده بود که آن را بر تخته سوار مي كردند و داراي يک ضامن بود و پنج مردخدمه آن را تشکيل مي دادند که دو نفر از آنان کمانکش بودند ، نفر سوم نشانه گيري مي کرد و فرمانده اين آتشبار بود، مرد چهارم مامور شعله ورساختن قسمت آغشته به نفت خام (پيکان) بود و مهمات رساني مي کرد و نفر پنجم مواظب قاطر بود و هر واحد آتشبار، هشت نيزه دار دفاع مي کردند. هنگامي که بهرام سرگرم پس راندن خاقانيان به آن سوي کوههاي پامير و سين کيانگ امروز بود، شنيد که در پايتخت، پسر شاه (خسرو پرويز) بر ضد پدرش کودتا کرده است که برق آسا خود را به تيسفون در ساحل دجله رساند. خسرو پرويز فرار کرد و به امپراتور روم پناهنده شد و بهرام تا تعيين شاه بعدي زمام امور را به دست گرفت که پرويز فراري با دريافت کمک از امپراتور روم به جنگ او آمد. قسمتي از ارتش ايران هم به پرويز پيوستند که بهرام پس از چند زد و خورد مختصر، خروج از صحنه سياست را بر ادامه برادرکشي و قتل ايراني به دست ايراني که امري ناپذيرفتني بود ترجيح داد و به خراسان بازگشت و تا پايان عمر در همانجا باقي ماند. به نوشته بسياري از تاريخ نگاران، سامانيان که باعث احياء زبان فارسي و فرهنگ ايراني شدند از نسل بهرام چوبين هستند.
Saturday، May 23، 2009
پنجاه و دو جنگ مهم ایران قسمت بیست و چهارم
نبرد شاپور اول ساساني با والرين امپراطور روم
در نيمه قرن سوم ميلادى اوضاع ايران بسيار بهتر از روم بود.امپراطورى ساسانى در ابتداى كار قرار داشت و پادشاهان پرقدرت و جوان بر آن حكومت مى كردند حال آنكه روم گرفتار هرج و مرج و تغييرات پياپى امپراطوران بود. زمان مناسب: در ۲۴۱ ميلادى شاهپور اول در ايران به قدرت رسيد و پس از آنكه از سامان اوضاع داخلى مطمئن شد در همان سال به نصيبين (در نزديكى موصل امروزى) و از آنجا به انطاكيه حمله برد اما گوردين امپراطور روم با سپاهى بزرگ وى را شكست داد و پس از شكست دادن شاهپور او را به دجله عقب راند و تيسفون را محاصره كرد. اما اين پيروزى دوام نيافت چرا كه در روم افسرى كه از نژاد عرب بود به نام فيليپ گوردين را كشت و چون اعتقادى به جنگ در بين النهرين نداشت اين منطقه و ارمنستان رابه ايران واگذار كرد. اما خود وى نيز كشته شد و دسيوس تامر جاى وى را گرفت. وى نيز در نبرد با ژرمن ها كشته شد و پس از وى ۳امپراتور به طور همزمان به حكومت در روم پرداختند كه دونفر اول به سرعت كشته شده و تنها والرين ماند. در ۲۵۸ميلادى شاهپور زمان را براى مبارزه با ارتش روم مناسب ديد چرا كه شمال امپراتورى مذكور به شدت درگير نبرد با ژرمنها بود. در مركز نيز تغييرات مداوم، امپراتوران قدرت روم را ضعيف كرده بود. بنابراين شاهپور با گذر از فرات، انطاكيه را تصرف كرد و آماده نبرد با والرين شد. امپراتور روم با تجهيز سپاهى عظيم از جنوب اروپا عازم انطاكيه شده و ۲۵۹ شهر را از ايران باز پس گرفت و عقب نشينى زودهنگام ايرانيها او را به طمع تسخير بين النهرين انداخت اما سپاه ايران ارتش او را به مانند ارتش كراسوس محاصره كرده و سرنوشتى مشابه برايش ايجاد كردند. در اين نبردكه در نزديك شهر ادسا روى داد دهها هزار رومى كشته شدند و هرچه تلاش كردند نتوانستند از محاصره خلاص شوند. والرين پس از تسليم، به اسارت شاهپور درآمد و تا سالها تحت خدمت شاهپور بود چرا كه شاه ايران از او به عنوان خدمتكار استفاده كرد. (۲۶۰ميلادى) نتيجه جنگ : اين جنگ آثار بسيار مهمى داشت. ابتدا آنكه امپراتور روم به طور خفت بارى به اسارت گرفته شد و اين سبب توجه جهان متمدن آن روز نسبت به قدرت ساسانيان شد. دوم آنكه اين شكست سنگين سپاه روم سبب سقوط آسياى غربى به دست سپاه ايران شد. شاهپور در۲۶۰ميلادى آسياى صغير را نيز تسخير كرد و چنانچه مورخان نوشته اند تا سالها در آسياى غربى و آسياى صغير بدون مزاحم جدى به تاخت و تاز سرگرم بود. حال آنكه روميها به دليل ضعف داخلى قادر به بيرون كردن او از مرزهاى شرقى خود نبودند. شكست والرين و اسارت او در جنوب امپراتورى همچنين سبب ضعف قدرت سياسى روم در ساير نقاط امپراتورى شد به طورى كه آلامانها از آلپ گذشته و به ايتاليا حمله كردند و گوتها نيز با عبور از دانوب يونان را تسخير كردند. تنها اشتباه بزرگ شاهپور نبردى بى دليل با امير عرب ادنيات بود در اين نبرد فرسايشى سواران عرب ضربات جدى به ارتش ايران وارد كرده و سبب تضعيف موقعيت ايران در سوريه شدند اما به هر حال به نظر مى رسيد امپراتورى روم از دوران قدرت خود فاصله گرفته چرا كه به سادگى تن به تسخير صدها كيلومتر از مرز شرقى خود داد. درباره جنگهاى ايران و روم : ممكن است اين سؤال براى خوانندگان پيش آيد كه چرا نبردهاى روم و ايران از اين درجه اهميت برخوردار بوده كه بخش بزرگى از ۱۰۰جنگ را به خود اختصاص داده است. بايد گفت كه جنگهاى ايران و روم ۷۰۰سال به طول انجاميد و در دنياى متمدن آن زمان از اهميت بسيار ز

